خدايي بزرگي هست كه منو تنها نمي ذاره
توي سربازي ...
توي سربازي فهميدم معامله ي با خدا
توي سربازي فهميدم وقت طلاست
توي سربازي فهميدم مادر
توي سربازي فهميدم توكل
توي سربازي فهميدم رفيق
توي سربازي فهميدم تنهايي
توي سربازي فهميدم اجبار
توي سربازي فهميدم مبارزه
توي سربازي فهميدم صبر
توي سربازي فهميدم دردل
توي سربازي فهميدم غربت
توي سربازي فهميدم جدايي
خلاصه توي سربازي خيلي چيزها رو فهميدم
سه سال از راه اندازي اين وبلاگ مي گذره

دوستت دارم و اگه خدا كمكم كنه بعد كنكور بيام به ديدنت تا
قصه عشقي رو كه چند ساليه تو دلم پنهون كردم برملا كنم
البته دل به دل راه داره شايد اين احساس رو افكارم به تو رسونده باشه
اميدوارم هميشه موفق باشي
دوستت دارم نرگس عزيزم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم گرفته ، از اين فاصله ها ،
هر كي از اون ديار مياد رو دوست دارم چون با اون بوي يار مياد
دوسش دارم اما تا حالا نتوستم بهش بگم شايد اونقدي كه من بهش فكر كردم و تو دلم باهاش زندگي كردم به اون هم الهامي بشه و به من فكر كنه.
خدا كنه كه اينطور باشه
انتظار خيلي سخته
نمي دونم چي شد كه عاشقش شدم اما هر چي بود گرفتار شدم اما اين گرفتاري رو دوست دارم
آدم وقتي عاشق ميشه روحش لطيف ميشه
خدايا عاشقا رو به عشقشون برسون
بهار زنده ها را متحول می کند!

اما زمستان هم فصل بهاری است
کافی است دیدمان را عوض کنیم
عید همان لحظه ای است
که زشتی ها را فراموش می کنیم
و زندگی را هدیه می گیریم

از امروز می خوام به دنیا بخندم
آره این دنیا واقعا خنده داره
دنیایی که یه روز بهت وعده میده و روز دیگه زیرش میزنه
آره این دنیا واقعا خنده داره
دنیایی که ظاهرش زیبا اما باطنش پر از پلیدیه
آره این دنیا واقعا خنده داره
دنیایی که اگه بهش پشت کنی برات ناز میکنه
اما اگه طلبش کنی ازت گریزونه
آره این دنیا واقعا خنده داره
دنیایی که بدنبال خودش آدم رو به هر جایی می کشونه
تا وقتی که سقوطش رو ببینه
-------------------
زاهدان 10-12-87
اگر به شب و روز بنگری در می یابی که روشنی و تاریکی دنیا جاودانه نیست
اگر مسرور بودی بدان که می گذرد
و اگر غمگین بودی بازهم بدان که می گذرد

تقریبا دو هفته است که دوره آموزشی تموم شده ، فکر می کردم بعد از آموزشی راحت می شم . روز آخر که برگ سبز رو به همون می دادن فهمیدم که افتادم زاهدان . اولش بی خیال بودم اما وقتی به اونجا رفتم تازه فهمیدم چی به سرم اومده . از یه طرف دوری از خانواده و از یه طرف قوانین جدید و سر کله زدن با پاسدارها . همین که کارم مشخص شد کلی نامه و لیست برای تایپ دادن روز جمعه اینقدر رفته بودم تو فکر که داشتم دیوونه می شدم.
تو رو خدا برام دعا کنید که به مشهد منتقل بشم
آخه من سرپرست خانواده هستم